۱
بابا دارودل، که شغلش پینه دوزی است، آمد و این معامله را به من پیشنهاد کرد:
- شما در کلاس نمی توانید فقط به پسر من برسید. پنجشنبهها یک درس خصوصی به او بدهید تا بتواند امسال تصدیق ابتداییاش را بگیرد. در عوض، من کفشهای شما را تعمیر میکنم. میدانم که آموزگارها حقوق خوبی نمیگیرند و من هم کارگرم. فقیر بیچارهها باید به هم کمک کنند. شما هر چیزی را که باید روی سوراخش چرم بیندازید به من بدهید. اگر چکمه و دمپایی مستعمل هم دارید بسپارید دست من. آنها را نو به شما برمیگردانم.
بابا دارودل اول بار بود که به مدرسه ما میآمد. پس از کجا فهمیده بود که کفشهای من مستعمل شدهاند ؟ قطعا پسرش، شاگرد من، به او خبر داده است. این پسر تنبل اصلا به درس من گوش نمیدهد، بلکه ساعتهای متوالی، خواه پای تخته سیاه توضیح بدهم یا پشت میزم املای شاگردها را تصحیح بکنم، چشم به کفشهای من میدوزد. چه عادت زشتی ! هرچه به او تذکر میدهم فایدهای ندارد: نگاهش همچنان به کفشهای من دوخته است. اما من کارهای مهتری دارم که باید به آنها برسم. آری قضیه از همین قرار بوده است. دارودل پسر، این شاگرد تنبل، وضع بد کفشهای مرا به پدرش خبر داده و پدرش، که مرد زرنگی است، یک راست در مدرسه به سراغ من آمده و این معامله را پیشنهاد کرده است.
البته راست است که من در اتاقم سه جفت کفش کهنه شده و از ریخت افتاده دارم. این هم هست که من بیشتر وقتها پشیزی در جیب ندارم.
به بابا دارودل گفتم: «باشد، قبول دارم» و در عین حال نمیدانم چرا احساس کردم که از این مرد خوشم نمیآید. شاید از این رو که خوب میدانست از من چه میخواهد. شاید چشمهایش که به من خیره شده بود از حرص بی اندازه حکایت میکرد.
پنجشنبهها در زندگی آموزگاری من روزهای خوش و زیبایی هستند که به من فرصت نفس کشیدن میدهند. با خود گفتم: «یک ساعت تدریس چیز مهمی نیست. و در این همه سال که من به کار تدریس مشغولم اول بار است که پاداش مشخصی به من پیشنهاد میشود.»
بنابراین پنجشنبه بعد دارودل پسر آمد تا اولین درسش را بخواند. این پسر بدبخت فعل «بودن» را از فعل «داشتن» تشخیص نمیدهد. پیشانی اش کوتاه است و چشم های خیرهاش غایب اند و حالت خطوط چهره اش چیز خشن و وحشیانه ای دارد که او را شبیه اهریمن میکند. هرگز، هرگز من شاگردی مثل او ندیده ام. این حیوان گویی تعمدی در نفهمیدن دارد. تحملم از دست میرود. فریاد برمی آورم. به او پرخاش میکنم: اگر تو همان قدر که در کلاس حواست را جمع کفش های من میکنی تا بعد بروی و به پدرت گزارش بدهی، سعی می کردی که چیزهای به این سادگی مثل صرف فعل را یاد بگیری کار هردومان به اینجا نمی کشید !
در پایان درس چنان خسته و فرسوده شده ام که گویی تمام روز مشغول کار بوده ام. ولی پسرک، برای جبران، یک جفت کفشم را که از بقیه کهنه تر بود با خود برد تا به پینه دوز بدهد. و صبح شنبه، تعمیر شده و تخت انداخته به من برگرداند. اعتراف میکنم که این لحظه برایم بسیار شیرین بود. از داشتن چنین احساس خوشحالی می کردم. حقا که به نظر نو می آمدند. واقعا هم نو شده بودند. حتی آرزو می کردم که آن روز بازرسی بیاید و مرا ببیند. آیا بچه شدهام؟
۲
یک هفته مگر چقدر است ؟ زمان زود میگذرد. چه شکنجه ای ! باز هم دارودل آمده است تا درس دوم را بخواند. پنجشنبه زیبای من مثل فرفره می چرخد و از من دور می شود و از شور می افتد. تصمیم میگیرم که با لحن آرام و همواری با پسرک حرف بزنم. در وجود هر آموزگاری که فریاد میکشد عیسایی هست که نمی خواهد بر سر دار بمیرد، زیرا خود را بی گناه میداند و این را با صدای بلند اعلام می دارد. ولی کو گوش شنوا؟
اینک من و دانش آموز پشت میزی نشسته ایم. هر دو میدانیم که به زبان مشترک حرف نمی زنیم. هر دو میدانیم که نمی توانیم حرف همدیگر را بفهمیم. ولی ما ملزم به قراردادیم.
این بار پسرک نفهم نمی تواند حتی صحت یک تفریق را امتحان کند. با متانت برایش توضیح می دهم. تکان نمی خورد، جواب نمی دهد. گویی این جا برای رفع تکلیفی آمده است، گویی کافی است که در این جای لعنتی بنشیند و بداند که من زنده ام و کفش هایی به پا دارم. می خروشم. تهدید میکنم. نعره میکشم. دو دستم را پیش می برم، التماس میکنم. با مشت بر میز میکوبم. سرسامی تصورناپذیر بر وجودم چیره می شود. گویی بر روح خود خشم گرفته ام. میگویم:
- ای خر نفهم، ای گوساله ! تو هیچ وقت هیچ چیز یاد نمیگیری ! و آنوقت کفش های معلمت را در کلاس برانداز میکنی تا بروی و به پدرت گزارش بدهی !
مگر من از تو چیزی خواسته بودم ؟ حرف بزن. د حرف بزن ! آیا شده است که من حتی یک بار از کفشهایم شکوه کنم ؟ اگر پینیون که پدرش قصاب است، اگر داگونو که پدرش نانواست با دادن گوشت و نان از من درس خصوصی می خواستند به یک سال نمی کشید که مرا توی گور می کردند. پسر تو مرا میکشی، تو آخرش مرا میکشی!
اژان دارودل، این روباه مکار، سرش را زیر می اندازد و به کفش هایم که پدرش تعمیر کرده است خیره می شود. این نگاه وحشتناک به کفش های من از وقتی که او را می شناسم تنها کاری است که از او برمی آید. در این لحظه آشکارا حس میکنم که میان پسر و کفشهای من و خود من پیوندی برقرار شده است، پیوندی که نه به امر تعلیم و تربیت مربوط است و نه به پیشرفت شاگردان که طبعا از من انتظار می رود. درس را قطع میکنم و میگویم:
- پاشو برو! پاشو برو! و سرم را که داغ شده است در دست هایم میگیرم.
اما ژان دارودل یک جفت دیگر از کفش هایم را زیر بغل میگیرد و می برد. جفت دوم.
۳
باز هم یک تعمیر درخشان. کفش های سیاه من شبیه سپری از نقره در نور میدرخشند. پاهایم را که گویی به فرمان آهن ربا به داخل چرم کشیده میشود شتابان در آنها فرو می برم و چنان احساس راحتی میکنم که گویی بر روی فرشی از سبزه قدم بر میدارم. باز هم آرزوی ابلهانه آمدن یک بازرس یا مادر زیبای یکی از شاگردان به کلاسم. باز هم درس روز پنجشنبه. باز هم فریاد و ناسزا، باز هم خستگی بی پایان. هوس دیوانه واری به من دست می دهد که یک تیپا به هم اینها بزنم و خودم را از شرشان خلاص کنم. ولی غیرممکن است. من اسیر این کفشهای بی عیب و نقصم که در درون آنها گاهی احساس میکنم که در میان هلهله مستانه تماشاگران غرق شدهام.
دارودل هر سه جفت کفش مرا برده و سپس باز آورده است. ولی پنجشنبه بعد با تعجب بسیار می بینم که دوباره برای درس خواندن آمده است و باز هم پنج شنبه دیگر و بعد هم پنجشنبه دیگر. و پنجشنبه های دیگر در پی پنجشنبههای دیگر ! مسئله بسیار ساده است: دارودل پسر مرتبا می آید تا پنجشنبه ها پیش من درس خصوصی بخواند ولی من دیگر کفشی ندارم که به دست او بسپارم. نه کفش، نه دمپایی، نه چکمه ! و نه دوستی که پاهای بد کفشش بتواند از لطف پینه دوز من استفاده کند. لطف نه؛ کلاهبرداری، خیانت به اعتماد ! مجازات وحشتناکی که باید به جای دستمزد بپذیرم. شبها در بستر از فکر درس های پنجشنبه خوابم نمیبرد. ولی صبح ها این سه جفت کفش در پای تختخوابم مانند تاج خروس گردن میکشند و برق می زنند. اینها داور من شده اند. حس میکنم که افکار مرا می خوانند و لحظه ای شک ندارم که بر کارهای روزانه من نظارت می کنند. همه چیز اتاقم در فضای یکنواخت بی اعتنایی مرده وار فرورفته است، ولی کفش هایم یک یک با حالتی حاکی از اطمینان به نفس و هشیاری در برابرم قد علم میکنند. آیا این را گفتم که این کفش ها هرگز نیاز به تمیز شدن ندارند ؟ برق درخشنده و آسوده حالی آنها هنگام برخورد با هر نوع گودال آب کوچه ها از روی تفاهم و همدستی چشمکی به من می زنند. حال که گذشت زمان تسلطی بر این چرم اهریمنی ندارد رنج و فرسودگی مرا نیز پایانی نیست. از هم اکنون موهای سرم خاکستری شده است.
در هر درس تازه، اعم از تعیین قیمت تمام شده یا محیط مربع یا ضرب چند رقمی، همیشه همان خشم و خروش است. نادانی این پسر وحشتناک است و نیز خشمی که هر بار به من دست می دهد. او نه حافظه دارد، نه منطق نه مناعت طبع. حتی استعداد محبت ندارد و این بدترین مسکنت اوست. آه، چرا من تاب نیاوردم که با کفش های کهنه ام سر کنم! چون به یاد گذشته میافتم اشک بر گونه هایم روان می شود. این کفش های لعنتی نو نه تنها برای من محنت بزرگی شده اند بلکه به صورت رؤیایی درآمده اند که در آن قدرت تحقیر همه پدران خانواده با شدید ترین خشونت زندگی در آمیخته است. عشق به عدالت و شور عقلانیت که خط مشی زندگی من از زمان تحصیل در دانشسرا بود اینک تبدیل به وحشت و حسرت بر خوشبختی از دست رفته شده است.
۴
اکنون کارم به جایی رسیده است که دیگر دارودل را علت کتک میزنم:
- بخور، بدبخت، تا یاد بگیری چطور بروی به پدرت خبر بدهی که کفش های من پاره است ! ای احمق، خواستی مرا کوچک کنی و خودت را زیر کتک انداختی ! چرا این کار را کردی؟
به او التماس میکنم که جواب بدهد و او همچنان به کفش هایم می نگرد، و چون خشونت را از حد می گذرانم چشم هایش غرق در وحشت می شود. این سکوت معنایی دارد. میدانم که کله اش خالی است و چون این خلا را به یاد می آورم بر خود میلرزم، گویی که تب کرده ام. آرمان پدرش این نبوده است که نامه هایش را روزی پسرش برایش بنویسد، بلکه فقط این بوده است که مرا تا سرحد مرگ شکنجه کند. این است آنچه به آن پی برده ام. در نوعی بصیرت شوم، زندانی بودن خود را مشاهده می کنم، زیرا من زندانی کفش هایم شده ام.
۵
ای شمایی که مرا محکوم میکنید. شما نمی دانید که درس دادن به ژان دارودل یعنی چه. خشمها و زبونی من روی هم رفته همان چیزی است که دارودل پدر میخواسته است. آینده من در این میان چه خواهد بود ؟ در من، آن مرد مومن به آموزش و پرورش مرده است، مرده. شاگردم همه خشونتهایم را میپذیرد و هرگز شکایت نزد پدرش نمی برد.
وحشت آور است دیدار مکرر او در هر پنجشنبه. و از آن وحشت آورتر عجز من است از فرسودن کفش هایم.
راهپیماییهای طولانیام از کران تا کران پاریس، از تپه والرین تا ایسی له مولینو، از سنسیر تا شارتر، هیچ اثری ندارد و هنگامی که به خانه باز میگردم کفشهایم با همان طراوت نخستین میدرخشند. چهره خاموش و درهم من اکنون حالت نامطبوعی یافته است که کودکان را میترساند و بازرسان و مادران زیبای شاگردانم را از من میرماند. البته پدر پینه دوز دیگر به سراغم نمی آید. ولی من قصد دارم که، مانند پینه دوز قصه لافونتن، گریه کنان به در خانه اش بروم و به این مرد مقتدر بگویم:
- یک چاقو بردارید و با دست های خودتان کفش هایم را پاره کنید تا من دوباره آنها را به همان شکلی ببینم که اول به دستتان سپردم، ولی شما را به خدا پسرتان را از من بگیرید. او پیش من آمده است تا ورشکستگی عقل را اعلام کند.
اما می دانم که این مرد پس از شنیدن حرف های من شانه بالا می اندازد و می گوید:
- اختیار با شماست، ولی شما که آموزگارید، شما مرد شرافت و امانت، شما می خواهید قرارداد ما را به میل خودتان باطل کنید. و می دانم که این برای من فاجعه ای است وحشتناک تر از رنج و فرسودگی حاصل از درس های پنجشنبه.
۶
در پایان هر سال تحصیلی، مرتبا دارودل پسر را برای گرفتن تصدیق ابتدائی معرفی می کنم و او هم البته در امتحان مردود میشود. آیا چند سال است که من به سبب این درس های پنجشنبه از تعطیلاتم استفاده نکردهام؟
واقع امر این است که من و ژان دارودل داریم پیر میشویم. امروز او یک دانش آموز بسیار پیر است و من یک معلم بسیار بسیار پیر. در این بلیه فقط یک قطعیت، یک خصلت فرارونده و سوزاننده وجود دارد و آن این است که کفش های من هرگز ساییده نمی شوند. آنها با درخشهایی چون سنگ چخماق، در سایه و تاریکی، برق می زنند در حالی که چرم آنها گویی حالتی ضد بشری دارد. و نیز هرگز من از دست شاگردم رها نخواهم شد. او را نیز نمی توان سایید. در او هیچ نیازی به بازی، هیچ اثری از کنجکاوی جز برای کفش هایم، هیچ نیازی به ارتباط با دیگران نمی بینم و دریافته ام که برق چشم هایش دارای همان خصلت سنگوار و درخشنده کفشهای من است.
همه این مصیبتها از ناشنوایی است، فقدان عشق است، و ما همه برای همدیگر آزمون بطالت شده ایم. زیرا ما عمل نمی کنیم، بلکه حرکات و رفتارهای یکسانی را تکرار میکنیم که گویی مسحورمان کرده اند. وقوف به این امر، آن هم برای مردی چون من که وظیفه اش آگاهی دادن است، به منزله مکاشفه دوزخ است. ولی دوزخ چیست ؟ حصاری خلل ناپذیر، زیرا در وهله نخست ارتباط در آن جا محال است؛ جریان برقرار نمی شود و در هر کس سدی هست که غریزه را مقهور می کند.
شیطان (همان پدر ژان دارودل) مرا ندیده می گیرد تا بهتر بتواند به هدفش برسد: مقابله دو تن، دستخوش هوس سوزانی که آنها را می فرساید و از شکل می اندازد، در انتظار نابود شدن فرد ضعیف تر.
چه سود از ملامت کردن ژان دارودل که چرا مرا تسلیم اهریمن کرده است او نیز با گوش کردن درس های من مثل خود من متحمل عقوبت وحشتناکی میشود. چه راحت دل خوش کرده ام که اینها را فهمیده ام و این را پیش خود تکرار میکنم و به آرامش می کوشم، غافل از آنکه پنجشنبه است و شاگردم و کلاس می شود. ولی در لحظه ای از لحظات، چون نگاه پیرپسر را خیره بر کفش هایم می بینم دیوانه وار از خود بیخود می شوم. می خروشم، دشنام می دهم، کتک می زنم. او توضیحات مرا روز به روز کمتر می فهمد. و کفش ها، این کفش های کذایی که سی و دو سال پیش به بهانه پوچ صرفه جویی یا خودنمایی پذیرفتم که به پا کنم، مانند پل فلزی و براقی میان ما فاصله می افکنند. همین کفش های لعنتی اند که راه بر قوه فهم شاگرد من می بندند و مرا به دیوانگی میکشانند. بیایید و این کفشهای لعنتی را از پاهای من درآورید تا ژان دارودل شاگرد باهوش و درخشانی شود و من هم دوباره نرم خو و بردبار شوم.
رنه ژان کلو
تولد: ۱۹۱۳
رمان نویس، نمایشنامه نویس، شاعر و نقاش
در الجزایر به دنیا آمد و در ۱۹۳۵ در فرانسه ساکن شد. مهمترین رمانهای او "سیاهی تاک" (۱۹۴۸)، آبی زیر پوست (۱۹۵۱)، عشق ممنوع (۱۹۸۴)، شهروز غیب بین (۱۹۸۵)، اشکهای شیطان (۱۹۸۹)، چرا زنها گریه میکنند (۱۹۹۵)
"درسهای پنجشنبه" از مجموعه داستانهای کوتاه او "گل سرخ نوئل" (۱۹۶۴) انتخاب و ترجمه شده است.
وفات: ۱۹۹۷
ارسال نظر